تبليغاتX
کافه مرگ

دست توی وجودم بینداز

همیشه برای تو صیدی خواهم داشت...

+ تاريخ یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 8:55 نويسنده خالقی |

نمي توانستيم

هيچ يك... افتاده بوديم در مردگي تاريخ و تماس هاي مشكوك

نه من گودال ساده آبي بودم نه تو رد چكمه اي كه ساده موج هايت از من محو شود

تو قايقي هستي كه ساده در من به گل نمي نشيني

بگذار ماهي هاي بوسه به لنگرت ليز بخورند

من تشنه ي قلابم

نمي توانستيم

شعر چيز تازه اي براي ما ندارد

ما سطرهاي داغ تري را در سكوت و خواب خلق كرده ايم

كه هر كلمه اش در شكستن و نشستن طعم الكل و سيگار مي دهد

لنگر انداخته اي به ماهي گيري؟

من در لباس هاي زيرت ليز مي خورم و هر حباب ممد حيات است به باز آوردنش مفرح جان

مهر كن... نه بهمن قبادي و نه هيچ صداي خسته از نفس هاي در هم نشسته ما خبري ندارد

مهر كن آقاي قاضي... بگذار حجله ي اين شعر در سلولهاي كهريزك بسته شود

من به شناسنامه بي اعتقادم

من به مهرهاي رنگ باخته شما در بوسه هايمان بي اعتقادم

رنگ باخته اي؟

رنگي ديگر مي زنمت از ياخه هاي برادران مان بر انقلاب تان

رنگي ديگر مي زنم از بكارت زخمي اعتماد مان

نمي توانستيم

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 0:57 نويسنده خالقی |

مریم                        امیر

باید شبیه چهارپایه باشد

تا خوب عمل کند دستهایت به موازات این شعر دور گردنم

وقتی شبیه لوستر چشمهایم را به پشت انداختم ... شب شد

و تو در جایی بین ماه گرفتگی پوست کشیده من لباس خواب پوشیدی

باید کلید را توی دهانم بندازم تا قفل شود این دردها

ملافه را روی تنم

نم نم باران که بزند

هتل کالیفرنیا جای خوبی برای رقص خواهد شد

من با پیرمرد ژنده پوش این پاساژ همخوابه بوده ام جیرانی...

باید کسی به روزنامه زنگ بزند/ ستاره ای بود دخترک که از نیمه پنهانش اعلامیه می ریخت

موزائیک ها صدا را قیف شده تو گوش سر دردم

خون دماغ می شوم

سر دردم

اشکهایم روی عکس هایت عدسی ساخته دقیق ببینم کجای گونه ات، چال کرده ام خودم را وقتی که می خندی

 از مفعولیت جنسیتم بیزار

به تو دل میبندم پشت همین تصاویر که شاید به بداهگی شعری مشترک باشد عشق

تولد ناخواسته ای زیر متروک ترین پل 

پل استر خواندن راه به جایی نمیبرد

باید تمام فیلم هایی که دیده ایم را بازی کنیم / زندگی را زیر همان پل

پاپ اسمیر مرا برای دخول به این کلیا غسل بده

 تعمید ما به عمد نیست

همه ی زندگیمان ناخواسته تسلیم میشود به خدا

آنقدر ها  هم پوچ و ابزورد نیستیم

خدا روی طاقچه ی مشترکمان کنار آینه جا خوش کرده است

 من از صدای زنگ زده زنجیر چرخ پیرمرد می ریزم پشت سر مسافری که تشنگی اش را به تنگ داد

مرگ چهارمین ماهی  روی فیلتر سیگارت کم رنگ بود

مرا از ستون تسلیت روزنامه برداشتی تا خون ماهیانه ات را در من پیچی

 شعر را مرتکب شده ایم توی دفاتر شخصی

از عمومیت این زندگی نگو

بیچاره ما که از بشر دلسرد شده ایم و از سیگار کام میگیریم

میگیریم خودمان را از هوا

هنوز شیرهای گاز زیادی توسط ما  باز نشده/لای این پنجره

چیزی گیر کرده شبیه پیراهنم

چیزی شبیه کام های قلیان در تنم...

دارد از انگشتان تو خون کلمات من می بارد

و چیزی زیر ناخت هایت بر سکوی سکوت است

 حالا بزن زیر سکوی این شعر

که ایستاده ایم

چقدر مردم ریز شده اند از این بالا

سرم گیج میرود

باید جایی میان آغوشت سرگیجه ام را حل کنم/ خانه های خونی این جدول را

چهارپایه را بکش

سرم گیج میرود از من حواس/ پنج گانه ام را جا گذاشته ام

چهارپایه را بکش و طرح شعر بعدی را

از تو پرت شدم در شعر... تمام

+ تاريخ جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 10:35 نويسنده خالقی |

  گرافیک تصویر: استاد مرتضی ممیز    - انتخاب: امیر خالقی

ما دو گنجشکیم

که حتی بچه های دبستانی هم

صبح را با سنگ زدن به ما آغاز میکنند

در طبیعت بی جان حتی شکارچی هم امنیت ندارد آقای شهید ثالث.

و این اتفاق ساده ای نیست

اگر روی تیر های چراغ برق برقصد نعشمان

برای ما همیشه بدبختی محتمل تر است

آقای شهید ثالث دنیا به قرنطینه نیاز دارد.

 

+ تاريخ چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 11:5 نويسنده خالقی |

+ تاريخ شنبه سوم بهمن 1388ساعت 15:28 نويسنده خالقی |

ما با هم قرار دیگری داشته ایم جایی دیگر

چشمان بادامی مردم پوک است

با چشمکی می ترکد

و گردش بر منقل اسپند آذر که می ریزد ... می ریزم

به سوي کوچه هاي عقيم پناه آورديم

سمت يايسگي خيابان چندم شهر کوچکم بود؟

که به يادم نمي آيد

قرار فاسدي که توي ذهن منجمد رشد ميکرد

ساعت هميشه خواب سه شنبه اي نفرين شده

مرتد شديم

به دنبال پيغمبران پوشالي مذهب "هيچ" دويديم

پاکوفتيم سر جنازه ي خودمان

جنازه می برند ساز را در پاپیچه های عرق کرده ی پرواز

بگو کدامین مان زیر مین ماند

که شیشه ای شد

شکست توی پایپ

بگو چه نسبتی داریم مریم

بگو کجای کلیسایت کجاوه ام افتاد

مسيح شدم

کام گرفتم از دهان تمامي فاحشه ها

به بوي تو

که بشناسم هواي نفست

بيهوده طي شدم در حلق پر پيچ و تاب کوچه کوچه ي کشورم

شايد هيچ نسبتي با هم نداشته ايم

مگر در ذهن عقيممان

اصلن به کی رحم می توان کرد و رفت؟

وقتي تمام پدر ها تبر را سرمشق ميدهند

سکه بندازیم که زیر تشتکک کدام نوشابه آینده مان ثبت است

پدرم را می دهم به دندان مداد تراش

تا پیکره ای تازه از پرچم بتراشم صبحگاهم را

ما اصلن به آینده اهمیتی نمی دهیم

بحث بر سر آن چيزيست که بايد باشد

که هيچوقت نبوده

نيست

و نخواهد بود

ما بوف هاي کوري هستيم

چشم به راه پير مرد هنزرپنزري

که شايد بيايد

نجاتمان دهن

و به همه ي ما زير درخت هاي تبريزي نيلوفر بدهد

و بوي مرداب را به بيني مرده امان تزريق کند

با خودش الکل بياورد

مریم ها یاکریم های شهرند

و مست های زیادی به آنکه دیده باشند دیوارهای زندان را با ترانه های رکیکی برای او سر می کنند

ياکريم هايي که مثل کفترهاي برادرم هيچ وقت براي ما "آمد" نداشته اند

نحسي و نکبت تمام اين قرن کافر را به دوش ميکشند

روي شانه هايشان رسول مانيفست هاي سياه تخم ميگذارد

و رشد ميکند

قارچ سمي افکار نيچه

ميان تمام شريان هايشان

حالا که لقی ما از کون مون به فکمون افتاده

و شعر ایستاده می شاشد

باید رکیک بود

باید به نفع خودم پیاده رو را مصادره کنم

و دمپایی های پشت درب مسجد را

می خواهم تزریق کنم

چشمانت را بده/ دادم را پس بده/ قلموی دماغم را بده

جایی در تنم گلوله می خواهد

بايد رکيک بنويسيم

وقتي خودمان دشنام پستي هستيم به آفرينش

ماشه را خالي کن

توي تنم

سيگار را خاموش کن

توي گودي چشمانم

اینبار مریم را به صلیب می کشیم

حکم امیر است

و شهر را شهرزادی نیست که خواب کند و به تخت صندوق خالی رای بفرستد

شهر را شهریاری نیست

و کتاب مقدس مریم خرخر گلوی بریده بر قربانگاه است

تورا بردند

خدای بچه بازی داریم

مرا روی میله جلوی دوچرخه سوار کرد و خودش بر زین

و در هر رکاب پایی به رانم می کشید

مریم به تمامی کشیش ها مسیج می فرستد

باید مسیح را سقط کند

آزمایش دی ان ای دست خدا را رو کرده است

سنگ حکم سار ما نیست

مریم با من نسبتی خونریز دارد

تو در قتل من دست داری

صحنه جنایت را که پاک کردم بگو با بوی تنم چه کنم؟

با بوي مشروبي که روي يقه ي پيراهنم ريخت؟

و خدا رسوايي به بار آورد

خواسته بودم تمام مردم شهر هرس کنم

همه را سر ببرم

حکم از امير بود

خدا رسوايي به بار آورد

همه امان را عق زد توي دنيا

روي شانه هايمان دو فرشته تف کرد

که سر نپيچيم

از؟

ما سر پيچيديم

ما به حکم امير بوديم

تمامش می کنیم

امیر اسیر بود

و شهریار، نئشه ی شاه شهید

و مریم از جلجتا شکایت کرد

اینجا اثر انگشت سبابه ای که از جوراب بیرون افتاده بو کرده

داروغه مريم را برد...

مريم نفرين شده بود

و داروغه دروغ بزرگی بود که تکرار کردیم برای پوشش بار گناهمان

و تبریزهای خیابان عطاالدوله خودکشی کردند

 

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:43

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 18:36 نويسنده خالقی |

Ðe$igNER
m0zhgAN